تبليغاتX
سفیدخاکستری
بازگشت
عزيزانم با تارهايي ناگسستني از خودخواهي در بندم كرده اند
تا در تسليمي ناگزير بمانم و سكوت كنم.
اينك هستم اما
كاش مي دانستند
وقتي كه فرصت هاي عاشقانه را يك قباحت ميدانند
ذهن ها از تراكم دغدغه مالامال ميشوند و چشمها مرگ مي طلبند،
روي جاده ي منظور.
وقتي در ذهنشان دلبستگي را دور بايد ريخت از من چه مي ماند؟
كاش مي دانستند چيزي را كه در چنبر تارهاي خويش حفظ كرده اند،
توهمي از من است.
من خويش را در هياتي ديگر گونه مي شناسم.....
سحر نزديك است؟؟؟؟؟؟من اينطور فكر نميكنم!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 3:13  توسط بازگشت | 
مرا دوست بدار اي دل مهربان
حتي براي انساني ناسپاس
حتي براي موجودي فقير
زيبايي گذران پاييز
يا شكوه خورشيد غروب گاهي باش
بگذار سر بر دامنت نهم
وحسرت تابستاني نوراني
را از فروغ ملايم پاييز گيرم
مرا دوست بدار....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:7  توسط بازگشت | 
وقتی پرنده را معتاد میکنند
تا فالی از قفس به در اورد
و اهدا کند انرا
به جویندگان خوشبختی
پرواز
قصه بس ابلهانه ایست
از معبر قفس.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:10  توسط بازگشت | 
حرف های ما هنوز ناتمام..
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود
ای حسرت همیشگی،
کاش.......


چه زود دیر میشود.  
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 4:24  توسط بازگشت | 
پنجره زيباست
اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست
اگر بگذارند
من از اظهار نظر هاي دلم... فهميدم
عشق هم صاحب فتواست
اگر بگذارند
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 5:25  توسط بازگشت | 
من تو را میشنوم
روی موسیقی غمناک دلم 
تو که رفتی دل من خوابش برد
روی زانوی خیال
شهر من شهر تو شد
شهر من گم شده است
تو که رفتی شهر ویران شده ای باقی ماند، از پس گم شدنت..... 
دل من تنها شد
تو که رفتی،دل من تنها شد  
دل من تنها ماند
دل من خواهد مرد
من تو را میشنوم
این صدا خواهد کشت من بی اتیه را.......................................بعد از تو.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 3:40  توسط بازگشت | 
الا بذکر الله تطمئن القلوب روزی هزار بار
...............
............................
..........................................
پس چرا ارام نمیشوم؟!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 6:5  توسط بازگشت | 
قسم به ثانیه های بی تو بودن
ساده خواهم ماند
ساده خواهم رفت
ساده باید بود
ساده اندیشید
ساده باید بود
تولد کودک را باور کردم در مدت کوتاهی که بودی
وحالا..........
مرگ را اسان تر باور میکنم
هر قدر به لحظه های رفتنت نزدیک میشوم
تمام میشوم علی.......................
فقط به سر اشاره کن.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:11  توسط بازگشت | 
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:8  توسط بازگشت | 
چه زیبا شده ای امروز
کنارت نشسته ام
نگاهم میکنی و لبخند میزنی
خنده ی تو بی شک زیباترین خنده ی جهان است
زیباترین شده ای  
میخواهم اسفند برایت دود کنم 
مادرم برای نماز صبح بیدارم میکند
لعنت به بالش خیال
چه فکر نازک غمناکی
زنگ زده ثانیه های وجودم
در پس ذهن من بارور شده اندیشه ی پوچی
چه دیر میگذرند ثانیه های زنگ زده ی پس ذهن من
داغی تابستان بر کندی ثانیه های پوچ سایه ای دارد به تلخی درد.
عق میزند مرا شبهی در پیاده رو.......  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 7:35  توسط بازگشت |